
چسبیده در کنج ستم، ویرانه های آرزو خط خورده با دست سکوت، افسانه های آرزو تاریخ سهم عشق را گویی به یغما برده است گویی خیال زندگی در شهر رویا مرده است تا زخم دلها چشمه ای از ردپای عشق شد خاک عروج سبزه ها، نامی برای عشق شد خورشید در زندان شب، در آب جاری شد. ببین! تا مرگ ظلمتگاه، نور یک زخم کاری شد. ببین! اول که عشق آسان نمود، حتی ریا هم سجده کرد وقتی که مشکل شد وفا، ترسید و خلف وعده کرد اینجا تقاص عشق را تا بی نهایت می دهند اینجا شفا را بی گُمان بعد از رضایت می دهند معشوق اگر یکتا شود، دور عزا غافل شده وقتی به دریا می رسی، محو سرا غافل شده تا زخم دلها، چشمه ای از ردپای عشق شد خاک عروج سبزه ها، ن...
ادامه مطلب