اتومبیل چنان از کنار ما با سرعت سرسام آور و بوق ممتد گذشت که مادرم گفت : مثل اینکه سر میبرد.
آخر در قدیم وقتی دشمن را شکست داده و سر فرمانده را می بریدند با یک سوار و اسب چست و چالاک سر و خبر را به پایتخت اعزام می کردند تا هرچه زودتر خبر پیروزی را و با شاهد و دلیل به شاه برسانند.
کمی جلوتر جاده تنگ میشود. سر پیچ و دهانه رودخانه و پل بود. باید سرعت را کم می کردیم. وقتی از پیچ گذشتیم. ترافیک سنگین تر از هر روز بود. وقتی آهسته آهسته به پل نزدیک شدیم. دیدیم تصادف شده است. چند اتومبیل به هم خورده بودند. جاده بسته شد. از دور اتومبیلی که سر می برد را دیدیم که به ستون پل خورده بود.
برچسب:
نویسنده: نوید کاظمی