
روزي امام صادق(ع) وارد مسجدي شدند و ديدند جمعيتي دور يک نفر جمع شدهاند. پرسيدند: چه خبر است؟ گفتند: انسان عجيبي است و کارهاي خيلي فوقالعادهاي انجام ميدهد و مردم او را تماشا ميکنند. حضرت جلو رفتند تا ببينند او چه کار ميکند. هر کسي هر چه در دستش ميگرفت و به آن شخص نشان ميداد، ميگفت در دستش چيست. حضرت (ع) دستشان را بستند و جلو آوردند و گفتند: در دست من چيست؟ مرتاض هندی فكري كر...
ادامه مطلب
روزي امام صادق(ع) وارد مسجدي شدند و ديدند جمعيتي دور يک نفر جمع شدهاند. پرسيدند: چه خبر است؟ گفتند: انسان عجيبي است و کارهاي خيلي فوقالعادهاي انجام ميدهد و مردم او را تماشا ميکنند. حضرت جلو رفتند تا ببينند او چه کار ميکند. هر کسي هر چه در دستش ميگرفت و به آن شخص نشان ميداد، ميگفت در دستش چيست. حضرت (ع) دستشان را بستند و جلو آوردند و گفتند: در دست من چيست؟ مرتاض هندی فكري كرد و در صورت حضرت نگاه کرد. دوباره نگاه كرد و پاسخی نداد. امام پرسيد : چرا نميگويي؟ نميداني؟ گفت : ميدانم؛ تعجب ميکنم که شما چگونه به اين دسترسي پيدا کردهايد؟ گفتند: چه ميبيني؟ گفت: آنچه در عالم بوده است، هم...
ادامه مطلب