خرید بک لینک

من آدم ساده ای هستم. هماره این پرسش برایم مطرح بود که وقتی مقام معظم رهبری(مدظله العالی) ترور می شود و سپس آن اتفاق هفتم تیر در سرچشمه رخ می دهد و هفتاد و دو تن با آن وضعیت شهید می شوند این آقای هاشمی رفسنجانی کجا بود؟ شبیه همان پرسشی که درباره حدود چند هزار کارمند یهودی برج های دو قلو در بیستم شهریور یعنی یازدهم سپتامبر؟ یا زنده ماندن رجوی از آن جمع ده تا سیزده نفری رهبران مجاهدین خلق و منافقین امروزی؟ مطرح است.

اگر می توانید مرا قانع کنید. این دو روایت از قصه ترور را بخوانید و سپس به پرسش های فراماسونری و نسبت های توطئه انگلیسی من پاسخ دهید؟

روایت اول

من ميخواستم وضو بگيرم. زنگ خانه را كه زدند، كارگر ما رفت در را باز كرد. آمد، گفت كه دو نفر هستند پيامي از طرف آقاي ناطق نوري براي آقاي هاشمي دارند. آقاي هاشمي گفت: «اسمشان را سؤال كنيد، ببينيد كي هستند». من گفتم حالا اسمشان هرچه باشد، شما از كجا ميشناسيد كه كي هستند. اگر نميخواهي آنها را ببيني، بگو نيايند اگر هم ميخواهي، بگو بيايند. داخل، آنها را دم در معطل نكن.

آقاي هاشمي گفتند كه بگو بيايند داخل. من رفتم وضو بگيرم. آن زمان خانه ما خيلي جمعوجور بود. آن خانه را خريده بوديم كه بسازيم، اما چون آقاي هاشمي زندان رفته بود، هيچ فرصتي پيش نيامد تا آن را بسازيم. به همين خاطر رفتم چادر نمازم را بردارم و نماز بخوانم. از مقابل اتاق كه رد شدم، ديدم انگار دو، سه نفر دارند كشتي ميگيرند. تعجب كردم، چون آقاي هاشمي داخل آن اتاق بودند. در را باز كردم ديدم كه ايشان با يك نفر گلاويز شدهاند. يكي از منافقين در اتاق بيشتر نبود. يك نفر هم جلوي در حياط ايستاده بود. پاسدار ما نيز در حياط بود كنار حوض. غروب بود و هوا تاريك شده بود. پاسدار از پشت شيشه ميبيند كه آقاي هاشمي با يك نفر ديگر گلاويز شدهاند. من در را كه باز كردم و اين صحنه را ديدم. رفتم داخل. آن مرد چند بار به صورت آقاي هاشمي زده بود و صورت او سياه شده بود. بعد نفر دوم منافقين با اسلحه وارد اتاق شد. اول فكر كردم كه يكي از پاسدارها براي كمك آمده. اما ديدم نه، اين آدم غريبه است. پريدم جلو. آقاي هاشمي را پرت كردم روي زمين. يادم آمد كه منافقين به سر آقاي مطهري شليك كرده بودند. خودم را انداختم روي آقاي هاشمي و دستهايم را دور سر او گرفتم. اين پدرسوخته نيز هيچ ابا نكرد. دستش را زير دست من آورد و دو تا تير پشت سر هم خالي كرد. يك تير هم زد به ديوار اتاق و از در رفت. احتمال داد كه آقاي هاشمي كشته شده است. او كه رفت، من بلند شدم. ديدم خون از شكم آقاي هاشمي بيرون زده. چادري را كه براي نماز برداشته بودم، دور بدن آقاي هاشمي بستم. فاطمه شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن. گفتم: جيغ نزن، برو ماشين خبر كن.

نگاه کنید: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=11293

روایت دوم

هاشمي در خاطرات سال 57 و 58 خود در شرح حادثه ترور خود نوشته است: « براى من روشن شد كه او قصد سوئى دارد. در همين لحظه او بلافاصله اسلحه اى را از زير پيراهنش بيرون آورد و به سوى من نشانه گرفت. من با توجه به اينكه فاصله اى نيز با وى نداشتم، مچ همان دستى را كه اسلحه اش در آن بود، گرفتم و با وى گلاويز شدم و متوجه شدم در حالى كه او از خود دفاع مى كند، رفيق وى نيز در حياط منزل، جلوى پاسدار ديگر را گرفته و نمى گذارد كه او به كمك من بيايد. اما سرانجام وقتى او ديد كه دوستش نمى تواند در اتاق پذيرايى، كارى از پيش ببرد و گير افتاده، وارد اتاق شد و از همان كنار در ورودى، شروع به تيراندازى كرد.

در اين لحظه بود كه عفت و ساير اعضاى خانواده به كمك آمدند؛ اين در حالى بود كه من احساس مى كردم يك تير به من اصابت كرده و از شكمم خارج شده است. در اين لحظات شخصى كه درون اتاق بود، همچنان تلاش مى كرد گلوله اى ديگر به سوى من شليك كند كه عفت، همسرم، مانع او شد كه وى بتواند به سر من و يا جاى حساس ديگر تيراندازى كند. آنها هم كه ديدند نمى توانند كارى بكنند، پس از اين درگيرى از صحنه حادثه گريختند. بعد از فرار آن دو نفر، عفت با اتومبيل يكى از همسايگان، مرا به بيمارستان شهدا در ميدان تجريش رساند.» (1)

هاشمي در خاطرات سال 59 خود بار ديگر به فداكاري عفت مرعشي اشاره كرد و نوشت: «خود من نيز حدود يكسال پيش [شب چهارم خرداد 1358]، يكى از اهداف تروريستى اين گروهك بودم. كه به لطف خداوند و با فداكارى و گذشتى كه عفت، همسرم، از خود نشان داد. اقدام تيم عملياتى آنها على رغم اصابت گلوله به بدنم، نافرجام ماند... حضور فداكارانه و به موقع عفت و تلاش شجاعانه او براى جلوگيرى از اصابت گلوله هاى شليك شده به نقاط حساس بدنم، مرد مهاجم و همدستش را كه در حياط در انتظار او بود مجبور به فرار ساخت.»

نکاه کنید:

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/181770/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%87

پرسش ها

1. تناقض در این دو روایت خیلی روشن است دیگر نیازی به توضیح ندارد.

2. منافقان با دو اسحله می آیند که دست کم باید ده تا چهارده گلوله داشته باشد. این منافقان به قصد کشتن می آیند و زنی مقتدرانه جلو می آید و نمی گذارد که ترور به مرگ و قتل منجر شود؟ این زن چقدر قوی بود؟ از سوی دیگر زدن گلوله به جای بدن به دیوار چه معنایی دارد ؟ گلوله را برای نشانه گذاری به دیوار می زند؟ یا قصد دیگری دارد؟ اصلا چرا باید این بازی ترور انجام گیرد؟ آیا منافقان به حمایت هاشمی این ترور را انجام می دهند تا از هر گونه اتهامی مبرا شود و زمینه دشمنی ظاهری به وجود آید؟ در حالی که در باطن حمایت ها هم چنان باقی است؟

3. آیا این ها همه صحنه سازی برای رهایی از اتهام نبود؟ آیا واقعا ترور اتفاق افتاد؟ یا بازیی به نام ترور با مقداری خشونت و خون و زخم تنها برای تبری شدن از اتهام ؟

4. چرا هماره مواضع هاشمی با مواضع امام مخالف و در تناقض و تضاد بوده است؟ نمونه نامه آقای نبویان درباره انقلاب فرهنگی دانشگاه.

نگاه کنید: http://www.farsnews.com/newstext.php?=13950305000975

5. آیا شما منافقان را می شناسید؟ اگر می شناسید وقتی برای ترور می رفتند به زن و کودک رحم نمی کردند؟ دو تا گلوله را نصیب خانم بچه ها می کردند. بروید گزارش های ترورشان را بخوانید.

6. این منافقان نباید دستگیر می شدند؛ زیرا دستگیری آنان ماجرا را لو می داد؟!

7. آن پاسدار داخل حیاط شهید شد یا نه؟ اصلا اسلحه اش کجا رفت؟ او چه کاری کرد؟

8. اصولا منافقان چرا ایشان را باید ترور می کردند در حالی که همه گونه خدمات از سوی ایشان در زمان طاغوت دریافت می کردند و با آن که امام ره پرداخت وجوهات را به منافقان و خانواده ایشان حرام کرده بود چرا از سوی آقای هاشمی از وجوهات و دیگران مورد حمایت قرار می گرفتند؟

9. و سوال هایی بی پاسخ دیگر . شاید اگر امروز جواب گفته نشود فردا تاریخ انقلاب را کودکان ما طوری دیگر می خوانند.

برچسب: نویسنده: نوید کاظمی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 8:24

صفحه بندی