خرید بک لینک

وی را از بنیانگذاران مکتب تفکیک دانستهاند. کرامات بسیاری از او نقل میشود. در کتاب بزرگان تنکابن و کتاب بزرگان رامسر حجتالاسلام والمسلمین محمدسمامی حائری نیز مفصلاً این شخصیت نامبرده شده است .

وی از شاگردان به نام سید موسی زرآبادی عارف معروف است و دایی علامه قزوینی از علمای بزرگ مشهد و استاد فلسفه مکتب خراسان است.

شیخ علیاکبر الهیان، فرزند محمدتقی، حدود سال ۱۳۰۵ قمری در قزوین متولد گردید. پدرش شیخ محمدتقی الهیان تنکابنی، دانشمندی عالیقدر و نویسندهای فاضل بود. وی در رامسر به دنیا آمد و مقدمات را همانجا تحصیل نمود و به قزوین عزیمت کرد و مدتی در آن شهر به کسب علم پرداخت و از آنجا به عراق رفت و مدتی در کربلا و نجف تحصیل نمود

شیخ علیاکبر الهیان دروس مقدمات ادبیات عرب و فارسی را قزوین در نزد پدر بزرگوار و دانشمندش آموخت و در محضر درس دیگر اساتید آن حوزه حضور یافت. وی در سال ۱۳۲۳ قمری درست یک سال پس از رحلت پدر عازم تهران شد. او که مقدمات را در قزوین به خوبی به پایان برده بود در تهران نزد اساتید آن شهر سطوح عالی را فرا گرفت و سپس برای ادامه تحصیل به نجف اشرف عزیمت نمود.

در ابتدای ورودش به معدن علم و فضیلت مدّت کوتاهی را در محضر پربار مرحوم آخوند خراسانی صاحب «کفایةالاصول» زانوی شاگردی بر زمین زد و از فضل و دانش ایشان بهره جست. در همان زمان و پس از آن با حضور در حلقه درس آیتاللهالعظمی سیدمحمد کاظم طباطبایی یزدی و دیگر بزرگان آن عصر، شایستگی علمیاش را به ثبوت رسانید و به درجه اجتهاد نایل گردید.

شیخ علیاکبر پس از بهرهگیری از حوزه نجف اشرف و علمای آن سامان و درک مقام اجتهاد در حدود سال ۱۳۳۵ قمری به قزوین مراجعت نمود و در آنجا به تدریس و تربیت طلاب علوم دینی پرداخت. در همین زمان با حضور در خدمت اعجوبه دوران، عالم ربانی و متأله قرآنی حضرت سیدموسی زرآبادی (متوفی ۱۳۵۳ قمری) به تهذیب و تزکیه نفس مشغول گردید. استاد که یکی از بنیانگذاران و استوانههای «مکتب تفکیک» بود، در پرورش ایشان و شیخ مجتبی قزوینی تلاش فراوان نمود. مکتب تربیتی سیّد که مکتب توأمان علم و عمل بود بر معرفت و شناخت بر اساس علوم قرآنی خالص و عمل بر طبق موازین دقیق شرعی تأکید داشت. درباره تأثیر اخلاق و کتب علمی و عملی او در پرورش و ساختن روحهای بزرگ، همین بس که شیخ علیاکبر الهیان و شیخ مجتبی قزوینی تنکابنی از تربیتیافتگان ایشان هستند. شیخ علیاکبر الهیان در سال ۱۳۴۵ قمری به رامسر مهاجرت و چندی در آنجا رحل اقامت انداخت. وی پس از مدتی درنگ در آن شهر به قزوین بازگشت و از آن پس همیشه در سفر بسر میبرد.

او علوم غربیه را نزد سید موسی زرآبادی فرا گرفت.[۲]

با گذشته آمد و در آینده ماند. حال را شناخت و زمان را به بند کشید، وقتشناس بود و گوهرشناس، قدر گوهر جان را دانست و به بهای گزاف فروخت. زنگار آینه جانش او را نفریفت تا آن که به اشک دیدگان آن را شست و در داد و ستدی کالای جانش را در مقابل جاودانگی فروخت.

زندگی خصوصی او سرشار از عشق و بینوایی بود. بینواییاش تجملی پرکشش بود. این بینوایی تحمیلی نبود، خود خواسته بود، هرچه داشت در انبان میکرد و به نیازمندان میداد، در حالی که چیزی در خانه نداشت در میان گونیهای زغال، گونی پول را پرت میکرد و بیتوجه به دزدی شبگردان، آنها را در امان خدا رها میکرد. لباسهای کهنهاش تمیز بود، وصلهاش را خود میزد، ولی وصله مال امام را بر تن نمیمالید حتّی برای عروسی فرزندش، از آن همه دارایی که در اختیار داشت و خود را امانتدارش میشمرد، چیزی برنداشت. میگفت: بانکدار پول زیادی در میان دست و بالش است ولی پول و مال مردم، همیشه میشمارد اما پول دیگران را.

مانند همه پیرمردان و به شیوه اندیشمندان و فرهیختگان کم میخفت، خوابی کوتاه و عمیق. شبگیر از بستر خواب بیرون میجهید چون تیری از چله رها، و چون شهابی سوزان و چون اخگری فروزان. به ایوانی میرفت از پشت طارمیها سربلند میکرد و رو به آسمان زمزمه میکرد: اِنّ فی خَلْقِالسّمواتِ وَالْاَرض... و همیشه در حالت سفر بود، گاه به مشهد مقدس مشرف میگشت و بر خواهرزاده خود مرحوم شیخ مجتبی قزوینی وارد میشد و گاه در حجرهای در مدرسه نواب اقامت میگزید و به زیارت و عبادت مشغول میشد و همواره در شهرهای قزوین، رامسر، رشت، طالقان، تهران، آستانه و مشهد در تردد بود. وی هر جا میرفت به تدریس و تربیت و تهذیب طلاب علوم دینی میپرداخت. در طول دوران زندگی هرگز دلبستگی به دنیا پیدا نکرد و هیچگاه خانهای تهیه ننمود. با زندگی بسیار ساده و بیآلایش عمر را سپری میساخت. با وجودی که هزاران تومان وجوهات به او داده میشد با این حال هرگز در آن وجوه تصرف نمینمود و در دوران زعامت آیتالله العظمی بروجردی هم وجوهات را به ایشان میداد.

هرگاه عبای سیاه کهنه و تمیز و عمامه سفیدی را که کمی به زردی میگرایید، میپوشید با آن گالشهایش از جنس لاستیک مردمانی گمانهای ناروا در حق او میبردند و به هدف آزارش سلامی به استهزا میکردند و با پوزخندی بر او مینگریستند، او تبسمی میکرد که شخص خودش را میباخت و دست و پایش را جمع وجود میکرد و در آن هنگام لحن کلامش و شیوه گفتارش دگرگون میگشت. صامت را ناطق، خاموش را سخنگو، سخنگو را خاموش و صامت میکرد.

چون قرآن و نمازش تمام میشد، نیازش آغاز میشد، صبحانهاش را که کمی نان و پنیر و چای بود میخورد و پس از ناشتایی در باغ جانش اکنون برای شخم زدن در باغ خردش فلسفه میخواند. سپس به کار مردم میپرداخت. در بیشتر اوقات روزه میگرفت، و هرگاه روزه نداشت ناهارش شباهت زیادی به چاشت داشت. در ده نمیگشت، در بازار قدم نمیزد، ولی در بالای تپههای اطراف به پیاده روی میپرداخت، همیشه تنها میرفت. سرپایین انداخته و چشم فرو داده، خیره در زمین (یا شاید زمین جان) نه چنان که از وقارش بکاهد. در مسافرتهایش بردبار و ملایم بود. کم حرف میزد و حتی کمتر از آن موعظه میکرد، و با این حال هیچ فضیلت را دور از دسترس مردم قرار نمیداد. گفتارش شیرین و سخن و کلامش دلچسب بود، در کلبه دهقانان و گالشان در طالقان و جواهر ده چنان بود که در خانه اعیان. میتوانست عالیترین مضامین عرفانی و قرآنی را با سادهترین اصطلاحات عوامانه بیان کند، چون به همه زبانها حرف میزد و در همه جانها نفوذ میکرد. طالقانی او را اهل طالقان میدانست، لاهیجانی اهل لاهیجان، و قزوینی اهل قزوین. و برای توده مردم یکسان بود. در هیچ چیز عجله نمیکرد جز در کار خیر.

ایشان چون استادش سیدموسی زرآبادی هیچگاه شانه از تکالیف سیاسی و اجتماعی خالی نمیکردند و همیشه در مبارزه با ظلم و ستم در دو میدان جهاد نفسانی و جهاد بیرونی پیشقدم بودند. از همین بابت یکبار مرحوم آقای الهیان سخنی درباره نواب صفوی (درگذشته ۱۳۳۴ش) گفت که استاد محمدرضا حکیمی چنین نقل میکند:

«شیخ علیاکبر الهیان از علمای بزرگ بود، اهل علوم باطنی و مشاهدات و کرامات، با عمری در حدود ۷۰ سال و دارای پیکری نحیف و تحلیل رفته از عبادات و ریاضات یکبار از او شنیدم که میگفت: اگر من نواب را حضوراً دیده بودم، چه بسا جزو افراد و دسته او میشدم» و با این سخن اشاره میکرد به اهمیت فوقالعاده دفاع مسلحانه از دین خدا در این روزگار[۳]»

علامه حاج شیخ عبدالحسین لاهیجی ساکن لاهیجان نقل میکند: از مرحوم الهیان شنیدم که فرمود: تمام هوی و هوسها را از خود دور کردم و هیچ آمالی در من وجود ندارد. و نیز نقل نمود: حدود سال ۱۳۷۰ قمری نامبرده یک شب تابستان با عدهای از ارادتمندان آن جناب در منزل ما بودند. آن شب در اتاق کک زیاد بود به حدّی که همه را ناراحت میکرد. یکی از دوستان ککی را با دست کشت. مرحوم الهیان متغیّر شد و فرمود: چرا این حیوان را میکشید؟ بگویید. برود - لحظاتی نگذشت که تمام ککها از اتاق خارج شدند، و مدتها در آن اتاق کک مشاهده نگردید.

او ازافراد بزرگ عصر و دارای روحی بسیار قوی بوده و دهها کرامت از ایشان نقل شده است که حکایت سخن گفتن گوشت گوسفند در سر سفره که به علت این که بر اثر خفگی مرده بود و صاحب خانه از آن اطلاع نداشت در حالی که نوکر از بیم ارباب واقعه را کتمان کرده تا توبیخ نگردد و مانند اینها هنوز در مناطق شمالی به ویژه در لاهیجان و رامسر نُقل مجالس است.

علامه حاج شیخ عبدالحسین لاهیجی همچنین حکایت میکند که مرحوم شیخ مجتبی قزوینی تنکابنی خراسانی (خواهرزاده مرحوم الهیان) برایم نقل نمود که: مرحوم الهیان به زیارت حضرت علیبن موسی مشرف گردید، و به منزل من وارد شد، موقع خواب برایش رختخواب گذاشتم و از اتاق خارج شدم، پس از چند ساعت جهت انجام کاری بدان اتاق رفتم، دیدم مرحوم الهیان نشسته و زانو را در بغل گرفته است.

گفتم: آقادایی! فرش گذاشتم، چرا نمیخوابید؟ فرمود: پا را که برای خواب دراز کردم، متوجه شدم به طرف حضرت است به این طرف برگرداندم دیدم به سوی عکس آقای بروجردی است، که یک مرتبه شمایلش در مقابلم مجسم شد، لذا به احترام حضرت رضا و آقای بروجردی که سید جلیلالقدری است این طور استراحت میکنم. من فوری جای او را تغییر دادم.

وقتی گروهی کولی آوازخوان و موسیقیدان با تار و چنگ، طبل و کرنا، با او در یک ماشینی به قصد رشت نشستند و به هدف آزردنش به نواختن غنایی پرداختند، به ملایمت و ملاطفت ابزار نواختن آنها را گرفته و دستی بر آنها کشیده، و به آنها بازگردانید، کولیان خواستند چیزی بنوازند از هیچیک آوازی و نوازی برون نیامد که نیامد.

استاد کرامات بی شماری داشت، ولی هرگز اظهار نمی کرد. از علوم غریبه و حتی کیمیاگری اطلاع کافی داشت. با یک نگاه مختصر مافی الضمیر افراد را می خواند و گاهی به خود آن شخص اظهارمی کرد.

ثروت شیخ

تمام مایملک شیخ را اگر تقویم می کردند به پول امروزی به ۵۰ هزار تومان امروز نمی رسید. می فرمود: این مایملک را از محل وجوهات شرعی تهیه کرده ام و بعد از مرگم به محضر آیت الله بروجردی ببرید و به ایشان تحویل بدهید. من از مال دنیا هیچ چیزی ندارم. آن چه از استاد باقی مانده بود به غیر از دو دست لباس مستعمل و دو عبا و یک پوستین که به منزله لحاف زمستانی ایشان بود و یک تخته پوست سخت که به منزله تشکچه بود و روی آن می نشست و یک تخته نمد کهنه و چند تخته حصیر محلی چیز دیگری نبود.

پس از رحلت ایشان دوستانش دیدند که این اشیای بی ارزش را به خدمت حضرت آیت الله بروجردی ببرند لذا با قیمت بالا تقویم کرده و آن را به مستحقان دادند و پول آن را که در آن موقع کم تر از دو یا سه هزار تومان شده بود به خدمت آیت الله بروجردی بردند و ما وقع را گزارش کردند. ایشان هم دستور داد تا آن پول مختصر را به آقازادگان ایشان بدهند.(برگرفته از مجموعه کتاب سیمرغ قاف عشق، بزرگداشت آیت الله سید موسی زرآبادی، مقاله دکتر سید علی اکبر میر حسینی)

میهمان طلاب

حدود بیست و دو یا بیست و سه ساله بودم که با ایشان آشنا شدم. وی در ایام تابستان به قزوین می آمد و حدود دو ماه به عنوان مهمان طلاب در مدرس مدرسه التفاتیه ساکن می شد و این مهمان شدن هم به خاطر احتیاط بیش از حد وی به امور شرعی بود؛ چون که خود را طلبه محسوب نمی کرد سکونت در مدرسه را جایز نمی دانست؛ لذا مهمان یکی از طلاب می شد؛ چرا که بر اساس نظر واقف جایز بود و من و عده ای دیگر از علاقه مندان ایشان مانند آقای خویئنی ها ، شیخ محمد لشکری، شیخ محمد صفری و دیگران نزد وی می رفتیم و استفاده می کردیم.

امتحان از درس اخلاق عملی

حاج شیخ ابوالقاسم شرقیان که از علمای رامسر است و در آن زمان پدرش در آن سامان مشهور و جزو متمکنین سادات محله رامسر بود، نقل می کرد که از آیت الله شیخ علی اکبر الهیان خواستیم تا برای ما کتاب معراج السعاده را درس بگوید و ایشان هم پذیرفت.

چند روز پس از تدریس، در معیت وی قصد رفتن به حمام عمومی را کردیم. ایشان اثاثیه حمام خود را به دستم داد تا بیاورم. من از این کار ابا داشتم. گفتم: آقا! من این ها را بیاورم؟ مرا می شناسید کیستم؟

فرمود: شما و پدرتان را کاملا می شناسم و نیازی به کار تو هم نداشتم، بلکه می خواستم ببنیم درس اخلاق چقدر در تو اثر کرده و منیت را به چه میزان کم کرده است. معلوم شد که فقط لقلقه زبان بوده است.

طی الارض آیت الله الهیان

مرحوم آیت الله حاج شیخ علی اکبر الهیان که دست پرورده ممتاز مرحوم آیت الله سید موسی زرآبادی است قدرت روحی بسیار و تبحر در امور غیر عادی را از وی فرا گرفته بود.

مرحوم آقا سید علی اکبر حاج سید جوادی معروف به عموجان، نقل می کرد: در ایام دهه اول محرم که طبق معمول سنواتی در حسینیه دیوان خانه مجلس عزاداری حضرت اباعبدالله امام حسین(ع) را صبح ها برقرار می داشتیم، روز عاشورا که معمولا شلوغ ترین روز مراسم است، در کنار درب ورودی ایستاده بودم و به عزاداران خوشامد می گفتم. ناگهان دیدم مرحوم الهیان در هیبتی روستایی و با کلاه نمدی بر سر وارد شد. من از آمدن ایشان متعجب شدم؛ زیرا می دانستم که وی در روستای حسن جون طالقان است و امروز هم وسیله رفت و آمد به آن جا فراهم نیست ولی آن روز سکوت کردم و مدت ها بعد پرسیدم:

آقا! شما در روز عاشورا و با آن لباس دهاتی چگونه در حسینیه حاضر شدید؟

ایشان پاسخ داد: جان! شما با این مطالب کاری نداشته باشید!!

و وقتی اصرار مرا دید گفت: اصلا اصرارنکن!

مرحوم آقا سید علی محمد احتمال می داد ایشان با طی الارض از طالقان به قزوین آمده است؛ زیرا خیلی به شرکت در مجلس عزاداری حسینیه دیوانخانه مقید بودند. البته آقای الهیان موضوع طی الارض را چیز مهمی نمی دانست؛ زیرا شخص از فضای زمین خارج نمی شود، بلکه طی السماء (معراج) که سیر از زمین به آسمان است مهم تر بوده و از آن مهم تر سیر شخص از عالم دنیا به جهان آخرت است که معمولا با خلع روح از بدن صورت می گیرد. آیت الله الهیان واجد این کمالات بود.

کرامت امتحانی

آقای خلج اعتقادی به مرحوم آیت الله الهیان نداشت و خود را برتر از ایشان می دانست؛ اما وقتی بیش تر با او آشنا شد پی برد که وی شخصی بسیار قوی و مهم است.

آقای خلج می گوید: یک بار در عالم رویا دعای به من الهام شده بود که اگر یک بار بر سر هر مریضی بخوانند بهبود می یابد و من هم این را یاد گرفتم و اولین بار هم آن را بر مادرم که مریض شده بود خواندم که بهبود یافت و بر چند نفر دیگر هم خواندم که بهبود یافتند.

روزی خدمت آیت الله الهیان رسیدم که وی بدون مقدمه فرمود: جان! آن دعا که در خواب الهام شد که برای بهبودی مریض خوب است برای امتحان دادند و نباید از آن استفاده کرد حتی اگر برای مادرتان باشد.

ایشان این مطلب را گفت در حالی که من اصلا با کسی در این باره سخن نگفته بودم.

آب بر آتش عشق

سید جلیل زرآبادی فرزند سید موسی زرآبادی نقل می کرد: در زمان حیات آیت الله العظمی بروجردی، من در آستانه اشرفیه کار تبلیغ و نظارت بر طلاب را انجام می دادم. در همان ایام آقای الهیان که مدیر مدرسه آستانه بود، سکته کرده بودند به حدی که یک طرف بدنش بی حس شده بود. من وی را به حجره ام آوردم و برایشان تختی مهیا کردم و از او پذیرایی می کردم.

هر روز خانمی که پرستار بیمارستان بود به منزل ما می آمد و به آیت الله الهیان آمپول تزریق می کرد و بر اثر مرور این رفت و آمد من نسبت به آن خانم علاقه ای پیدا کرده بودم.

یک روز جمعه خبر آوردند که منزل آن خانم آتش گرفته و در اثر این حادثه خودش هم صدمه دیده است. من از این واقعه خیلی ناراحت بودم و گویا کوه غمی بر دوشم قرار گرفته است و مرتب در فکراو بودم.

در این موقع که آقای الهیان سکته کرده بود و قدرت تحرک هم نداشت ناگهان یکباره ازجا برخاست و دو زانو نشست و فرمود: آقا جلیل! اگر مقدر باشد که آن خانم خوب شود می شود؛ و اگر مقدر باشد که بمیرد می میرد و دستش را بلند کرد و پایین آورد و فرمود: این که غصه ندارد!

همین که ایشان این جمله را گفت گویا این علاقه من به این خانم به یکباره قطع شد و دیگر هیچ احساس تعلقی به او نداشتم.

هفتاد سال بی تغییر

روزی آیت الله الهیان از سفر مشهد بازگشته بود و در مدرس مدرسه التفاتیه جلوس داشت و علما و علاقه مندان وی برای دیدارش می آمدند. از جمله این افراد فلانی بود که دربین بازاریان به تقدس و تقوا مشهور بودند. آیت الله الهیان با هر کسی که می آمد معانقه و دیدن می کرد؛ اما با این شخص اصلا معانقه نکرد. عده ای از ما از جمله مرحوم آقا سید جلیل از کار ایشان دلگیر شدیم؛ لذا بعد از ختم مجلس مرحوم سید جلیل معترضانه به ایشان این ناراحتی خودش را ابراز کرد.

آیت الله الهیان فرمود: مردی که هفتاد سال از عمرش می گذرد هنوز آن صفتش را ترک نکرده است. به این ظواهر توجه نکنید!

تصرف در منبری

سید جلیل زرآبادی نقل می کردند: زمانی همراه حضرت آقای الهیان به مجلس روضه ای رفتیم و خطیبی بر فراز منبر مشغول صحبت بود وداشت مقدمه چینی می کرد تا به نتیجه مطلوبش برسد. من دیدم ناگهان این منبری در حرف هایش دچار لکنت و اختلال شد و نتوانست حرفهایش را جمع بندی کند فلذا به هر صورتی که بود منبر را تمام کرد و پایین آمد.

من عرض کردم: آقا دایی![۱] چرا این منبری در صحبت هایش دچار لکنت شد؟

ایشان فرمودند: حرف هایش درست نبود و می خواست نتیجه ای ناحق بگیرد لذا نگذاشتم در این کارش موفق شود.

رهایی از غرور علمی

آقا سید جلیل زر آبادی می گفت: من خدمت آیت الله حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی ( استاد امام خیمنی) درس معقول می خواندم اما آیت الله الهیان مرا نزد مرحوم آیت الله آقا سید هبه الله تلاتری ( که بعدا ابو زوجه ام شد) برد و گفت: آقا! برای ایشان درسی بگویید.

سپس به من فرمود: درس آنجا برایت عُجب و غرور می آورد.

از نظر فکری آقای الهیان با مکتب صدرایی موافقت نداشت و علوم معقول را با آنکه خوانده بود دوست نمی داشت و می فرمود: مدتهای مدیدی علوم معقول و حکمی خوانده بودم، بعد ها دیدم نسبت به اخبار و احادیث ائمه اطهار علیه السلام آن روح عبودیت لازمه را ندارم و حس کردم ناشی از این علوم فلسفی است. لذا بسیار زحمت کشیدم تان همه مطالب رسوخ یافته در ذهنم را بیرون کنم.

راه رسیدن به مقام محمود

در مکتب اخلاقی آیت الله الهیان عقیده به ریاضات و اعمال شاقه معنا نداشت و می فرمود: اصل کار عمل به واجب و ترک حرام است و سپس عمل به مستحبات خصوصا نماز شب و زیارت عاشورا؛ چرا که به هر دوی این اعمال، مقام محمود وعده داده شده است.

راه بهشت

استاد مهدی توکل از کسانی که با حضرت آیت الله محشور بوده نقل می کند یک بار خدمت آیت الله الهیان بودیم که پسرش حسن آقا آمد و گفت: می خواهم طلبه شوم.

حسن آقای الهیان در تهران کارگاه جوراب بافی داشت. آقای الهیان فرمود: شغل شما خوب است؛ چرا می خواهی بروی طلبه شوی؟

حسن آقا عرض کرد: می خواهم با طلبگی به بهشت بروم.

پدر فرمود: مگر بهشت رفتن منوط به طلبگی است و این همه مردم که به بهشت می روند، طلبه شده اند؟

اما پسر همچنان اصرار می کرد و آقای الهیان نمی پذیرفت. وقتی حسن الهیان رفت ما پرسیدیم: آقا! طلبگی خیلی خوب است؛ چرا نهی می کنید؟

فرمودند: ایشان جوراب بافی را رها می کند و به قم می رود و معمم می شود و بعد از دو سال دوباره رها می کند و به شغل جوراب بافی بر می گردد. خب! این چه کاری است؟

اتفاقا همین طور هم شد و حسن آقا به قم رفت و طلبه شد و معمم گردید و بعد از دو سال هم دوباره مکلا شد و بر سر شغل اولیه اش باز گشت.

پیش بینی رهبریت امام خمینی

آقای توکل نقل می کند: آقای الهیان می فرمود: من در زمان جوانی های آقای خمینی شب های جمعه در قم برای عده ای از طلاب علاقمند درس اخلاق و حالات علمای عامل را می گفتم و گاهی ایشان هم به مجلس ما می آمد و من همان موقع که شاید حدود چهل سال پیش از مرجع شدن وی در پیشانی او می دیدم که پیشانی اش پیشانی رهبری و مرجعیت است.

عشق آیت الله شیخ علی اکبر الهیان به دختر ارمنی

مرحوم سیدجلیل زرآبادی به نقل از دکترمحمد رضا بندرچی نقل می نمودندکه پدرشان آقا سید موسی در بین شاگردانشان، به مرحوم آقاشیخ علی اکبر الهیان علاقه وافری داشتند و او را به دقت تربیت می نمودند و حتی زمانی که مرحوم الهیان درایام جوانی عاشق دختری ارمنی(کشیش قزوینی)می شوند، آقا سید موسی با ظرائفی وی را ازین ورطه رهایی می بخشند.

مرحوم سیّد موسی زرآبادی برای مشایعت دوستان و مصاحبین خود آنها را تا درحیاط بدرقه می نمودند، اما برای مشایعت آقایی الهیان تا مدرسۀ التفاتیه_ که محل سکونت شیخ بود_ بدرقه اش می نمود و سپس به خانه برمی گشت.(منبع : حکمت ابوالحسن.(۱۳۹۰).ص)۸۳

آقای مهدی توکل در سال ۹۲ در مصاحبه با آقای بندرچی در توضیح این مطلب آورده است: یک بار مرحوم سید علی محمد مشهور به عموجان راجع به عاشق شدن وی در دوران جوانی آقای الهیان از خودش پرسید که ایشان فرمود: آن عشق بود نه شهوت.

خنده های بی جای آیت الله الهیان

آیت الله الهیان در قزوین سکته کرد. پیش محمد صفری می فرمود: زمستان بود و بخاری خاکه اره ای هم برایش گذاشته بودند تا سرما نخورد. آمدم منزلش سر بزنم دیدم افتاده است و سریع آمدم دکتر آوردم و دکتر معاینه کرد و گفت باید به تهران منتقل شود. رفقا یا فرزندانش ایشان را برای معالجه به تهران بردند. حدود یک سال بعد از سکته اش به مدرسه التفاتیه تشریف آوردند و در حجره سید محمد خوئینی ها سکنی کردند و مردم و علاقمندان به عیادت ایشان می آمدند.

آقای خوئینی ها می گفت: گاه که مردم می آمدند آقای الهیان با صدای بلند قاه قاه می خندید. من عرض کردم: آقا! این طور که شما می خندید صورت خوشی ندارد.

ایشان فرمود: دست خودم نیست. من گاه در وجود بعضی ها چیزهایی می بینم که ناگهان خنده ام می گیرد.

وصیت عمل نشده آیت الله الهیان

آیت الله الهیان دوست نداشت در بیمارستان فوت کند اما تقدیر چنین نبود. او به آقایان سید حسن دبیر حاج سید جوادی و مرحوم سید محمد علی موسوی گرمارودی وصیت کرده بود: مرا نزد قبر استادم آقا سید موسی زرآبادی دفن کنید.

فرزندان ایشان چون آقا در تهران فوت کرده بود وی را به قم برده و در قبرستان وادی السلام خاکفرج دفن کردند.

رفت و آمد به دنیا

آقای مهدی توکل نقل می کند: من پس از رحلت مرحوم آیت الله الهیان شبی در عالم رویا دیدم که وی در مدرسه التفاتیه است و در حال جمع کردن اثاثیه مختصرش است و قصد دارد به طالقان برود.

عرض کردم: آقا! شما که از دنیا رفته اید دیگر به طالقان رفتن چه معنا دارد؟

ایشان خندید و گفت: شما خیال می کنی من نمی توانم به دنیا بیایم؟! چرا می توانم!

توضیح : همین رفت و آمدش به دنیا را می توان در سلامت جسم و پیکر آن مرحوم دید که اکنون پس از پنجاه سال قبر بزرگوارش آشکار و پیکر سالم و جسد سالم ایشان پیدا شده و آستانه ای را برای می سازند که در خور ایشان باشد.

بوی عطر مهدی عجل الله تعالی

مهدی توکل نقل می کند: آیت الله الهیان می فرمود: حضرت ولی عصر (عج) اسماء و القاب متعددی دارد که یکی از آنها خاصیتش آن است که اگر در مجلسی بیان شود در آن فضا بوی عطر دل انگیزی پخش می شود.

من پرسیدم بفرمایید که چیست؟

ایشان فرمود: قابل گفتن نیست.

شیخ علیاکبر دارای دو فرزند یکی بنام محمد و دیگری بنام حسن، که هر دو دبیر آموزش و پرورش تهران میباشند البته حسن در سال ۱۴۰۲ (قمری) در هنگام بازگشت از زیارت حضرت رضا در تصادفی دار فانی را وداع گفت[۴]

مرحوم الهیان همان طور که گذشت همیشه در سفر بود و در سال اخیر بیشتر اوقات را در طالقان میگذرانید تا در اوایل زمستان ۱۳۳۹ خورشیدی بیمار شد و بیماری ایشان شدت یافت[۵] و در بیمارستان دکتر هشترودی تهران بستری گردید و در روز سهشنبه سیزدهم بهمن ماه ۱۳۳۹ خورشیدی سال ۱۳۸۰ قمری بهدرود حیات گفت جنازهاش به قم حمل شد و مرحوم آیتاللهالعظمی بروجردی بر ایشان نماز گذارد (و گویا این آخرین نماز میّت ایشان بود که بجا آورد) و در قبرستان «وادیالسلام قم» به خاک سپرده شد.[۶]

شیخ محمدتقی نحوی که اکثر اوقات خدمت آن مرحوم میرسید از قول یکی از اخیار تهران که در لحظات آخر حیات آن مرحوم نزدش حاضر بوده است نقل میکند که چند لحظه قبل از وفات، ایشان به من فرمودند: زیر بغلم را بگیرید تا بنشینم. او را نشاندیم، متوجه شدیم آن مرحوم پاها را جمع کرده و مؤدب نشسته و به یک نقطه معینی نگاه میکنند و لبان را تکان میدهد، گویا با کسی صحبت میکند، سپس پا را دراز نموده و خوابید و به رحمت ایزدی پیوست، در همین حال بوی عطری بسیار عالی به مشام ما رسید.

در کتاب آیت عرفان بخشی از سرگذشت ٰ دیدگاهها و کرامات وی گرد آوری شدهاست. نویسنده خلیل منصوری این مطالب را از گواهان و کسانی که خود به دست وی شفا یافتهاند گرد آوری کردهاست. غیر وی محمد رضا حکیمی در کتاب مکتب تفکیک از وی یاد کردهاست[۷].

  1. پرش به بالا

    ↑ ( زهد مجسم، ص ۴۶)

  2. پرش به بالا

  3. پرش به بالا

    ↑ تفسیر آفتاب، محمدرضا حکیمی، ص ۲۳۴ و مکتب تفکیک، محمدرضا حکیمی، ص ۲۶۵

  4. پرش به بالا

    ↑ بزرگان رامسر، ص ۱۰۵.

  5. پرش به بالا

    ↑ شیخ مجتبی قزوینی تنکابنی خراسانی به سال ۱۳۱۸ ق در قزوین از مادری صالحه تولد یافت پدرش حجتالاسلام شیخ احمد تنکابنی نیز از عالمان بود

  6. پرش به بالا

    ↑ ( شرح حال ایشان در کتاب «هدیه الرازی الی المجدّد الشیرازی»، تألیف علامه و متتبّع و کتابشناس بزرگ، شیخ آقا بزرگ تهرانی آمده است. کتاب یادشده در شرح حال شاگردان میرزای شیرازی بزرگ است)

  7. پرش به بالا

    ↑ منصوری، خلیل. آیت عرفان. قم: نشرلاهیجی، ۱۳۷۹

  • حکیمی، محمد رضا. مکتب تفکیک. تهران: نشر،

برچسب: تنکابنی, نویسنده: نوید کاظمی تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 22:54

صفحه بندی